و دختر نمیشکند، سکوت کرده است

مي خندد
وقيحانه و سرد

دندانهايش خميده و خرد
در تعريق دهانش
بسان طلاي ناب در مدفني تاريك
مي درخشند

عنكبوت هاي نگاهش تار مي تنند
متكثر و بي مانند
سر ريز مي كنند از چشمانش
گس مي شود سلول

تازيانه ها به آهنگي تند فرود مي آيند
تاول هاي خنده بر صورتش شكفته مي شوند
و خون
سلول سياه را به حلقه اي از گل نقش مي زند

نفس گير مي شود دردش
زالوي درشت
و رنج سراپايش را مي پيمايد

رگ هاي مرگ استخوانهايش را
به سكرات جنون
التيام مي بخشند

مي خندد و مي خندد
بازجوي حقير
وقيحانه و سرد

و دختر درهم نمي شكند
سكوت كرده است

تلواسه